آلن گینزبرگ ، مردی برای تمام فصول

  آ لن گینزبرگ در سال 1926در نیوجرسی ودر خانواده ای یهودی و فرهنگ

دوست به دنیا آمد. پدر او شاعربود ومادرش معلم دبیرستان  . آلن دومین پسر

 خانواده بود .

مادر آلن از تاثیر گذارترین اشخاص در مسیر فکری وی بود ، ا و سالها در حزب

 کمونیست عضو بود و آ لن را همراه خود به میتینگ های حزب می برد ، وی

 بعدها دچار پارانویا وبیماری های روانی شدیدی شد وحتی دست به

 خودکشی زد که ناموفق بود، سالهای سال مادر او با انواع بیماریها ی روانی

 دست وپنجه نرم کرد تا اینکه در سال 1956 بر اثر خونریزی مغزی در گذشت.

گینزبرگ بعدها در سال 1959 جنون ومرگ مادرش را در کتاب حدیث( کادیش)

 سروده است .

 از یازده سالگی شروع به نوشتن کرد و حتی در اوایل نوجوانی وهنگام جنگ

دوم جهانی نامه هایی ضد جنگ برای نیو یورک تایمز فرستاد که چاپ شدند.

از دوره دبیرستان با کشف ویتمن وخواندن آثار ا و نوشتن های او جدی تر

 می شوند، ویتمن تا ثیرات شگرفی را بر آلن گینزبرگ نهاد.

بعد از گذراندن دبیرستان به دانشگاه کلمبیا راه پیدا کرد و در آنجا با آثار

 نویسندگان معاصر بزرگی همچو جک کراوک و ویلیام بورخس آشنا شد ا و

 در سال 1943به همراه این دو جنبش بیت را پایه گذاری کردند.

در سال 1945 او به دلیل کم توجهی مستخدمین ضد یهود به نظا فت ا تاقش

 بر روی پنجره اتاقش یک صلیب شکسته نقا شی کرد و به همین دلیل ا ز

 دانشگاه اخراج شد.

پس از اخراج دست به هر کاری زدکارگر جوشکار ، پادوی شب ، ظرف شور

 اما با بازگشتش به دانشگاه کلمبیا با بهترین نمرات فارغ ا لتحصیل شد.

او بعد از دانشگاه چند ماهی را در تیمارستان گذراند به دلیل آنکه یکی از

دوستان معتادش چیزهای دزدی را در اتاق ا و پنهان کرده بود و او برای اینکه

 به زندا ن نرود خود را به دیوا نگی زد وبه تیمارستان رفت .

گینزبرگ تحت تاثیر دوستی با جک کراوک و به دلیل علاقه فراوان کراوک به

 آیین بودا یی به این آیین گرایش پیدا کرد به طوری که در سال 1954به سا ن

فرانسیسکو رفت تا در آنجا به یادگیری تعالیم بودایی بپردازد.

در سال 1956 سرودن مهمترین شعر دوران ادبی خویش وحتی شاید

 مهمترین شعر دوران معاصر آمریکا یعنی " زوزه " را آغاز کرد که آن را تقدیم

 می کند به کارلوس سالامون ،با انتشار کتاب " زوزه وچند شعر دیگر " ا نقلاب

 بزرگی ادبی سرتاسر آمریکا را فرا می گیرد ، شعر زوزه در مهمترین محافل

 ادبی همچون دانشگاه برکلی خوانده می شود و آلن گینزبرگ شناخته

 می شود . زوزه را امروز هم جز آثار بزرگ ادبیات آمریکا به حساب می آورند .

(( خانم ها دامنتان را جمع کنید می خواهیم از دوزخ بگذریم)) این جمله ای

 است که ویلیام کارلوس ویلیامز در هنگام معرفی زوزه گفته است.

 گینزبرگ در مصاحبه ای با مجله نیویورک گفت ((ما تلاش می کنیم تا روح

 آمریکا را شفا دهیم))

در دهه 60 به همکاری با هیپی ها پرداخت ، همچنین همکاری با افرادی

 که نمادهای اعتراض جوانان آ مریکایی بودند باب دیلان ، تیموتی لری .

فعالیت در جنبش های ضد جنگ و حفاظت از محیط زیست از دیگر فعالیتها ی

 او در این دهه به شمار می رود . در حقیقت در دهه 60 او مراد همه آنهایی

 بود که جنگ ویتنام ویرانشان کرده بود .

به همراه باب دیلان

او اموزش ادبی خود را مدیون ویلیام کارلوس ویلیامز می داند .

 از سوریالیسم خصوصا آندره برتون ، و همچنین مدرنیستهایی همچون

 ازرا پاوند  و تی اس الیوت و همچنین نویسندگانی مثل ویلیام بلیک و والت

 ویتمن تاثیرات فراوانی گرفت.

کتابهای چاپ شده از او به شرح زیر است

 

شعر او بالبداهه به نظر می رسد ، از ویژگی های شعر او بی پرده

 بودن است و شعرهایی که مملو از تاویل است ، خودش گفته است

 (( احساس من را به سوی بیان پر حجم و دراز پر هیاهو می کشد)) ،

شعر گینزبرگ را باید شلاق وار خواند نه واژه به واژه.

آلن گینزبرگ 5 آ وریل 1997 در گذشت.

قسمت اول

  به‌ترین مغزهای نسل‌ام رو دیدم که با جنون  تباه شدند، تشنه‌ی عریانی دیوانه‌وار،

صبح ِ سحر خودشونو کشون‌کشون می‌رسوندن به خیابون کاکاسیاها  به دنبال یه چیزی که بزنن تو رگ،

نشئه‌گان فرشته‌خوی مشتاق سیر ملکوتی با دینام پرستاره‌ی ماشین شب، 

اونا که آس‌وپاس و لت‌وپار و چشم گود افتاده و نشئه‌ی بیدار موندن پُک زنان تو تاریکی ملکوتی آپارتمان‌های نمناک برفراز قله‌های شهرهای غرق ِ در جاز،

اونا که مغزشونو گشودند به بهشت رو ریل راه‌آهن و دیدم فرشته‌های محمدی رو تلوتلو خوران رو سقف آذین بسته‌ی خونه‌های اجاره‌ای،

اونا که فارغ‌التحصیل شدند با چشم‌های بی‌رنگ و مبهوت 

 گیج و منگ از تراژدی «آرکانزاس» و «بلیک لایت» در میان متخصصین جنگ،

اونا که از دانشکده‌ها انداختنشون بیرون واسه خل‌وچل بازی و انتشار چکامه‌های مستهجن رو پنجره‌های جمجمه،

اونا که کز کردند تو اتاق‌های نخراشیده تو لباس‌های زیرشون،

اسکناس‌هاشونو سوزوندن تو سطل آشغال و گوش دادند به وحشت از پشت ِ دیوارها،

اونا که کُ.س و کون‌شونو گشتن با یه تخته ماری‌جوانا  تو راه برگشت از «لاردو» به «نیویورک»،

اونا که آتیش خوردند تو هتل‌های پُر زرق ‌و برق  یا  تربانتین زدن بالا  تو «پارادایز آلی»، مرگ، یا پیکرشونو تطهیر کردند شب‌به‌شب با رؤیا، با دوا، با کابوس‌های بیداری، الکل و کوکائین و چرت‌وپرت‌های بی‌وقفه،

خیابونای ِ کله‌پای بی همتای ِ خیل ابر لرزان و نوری که جرقه می‌زنه تو ذهن به سوی قطب ِ «کانادا – پترسون » و روشن می‌کنه همه‌ی جهان بی‌جنبش زمان حدِ فاصل شونو،

توپ ِ توپ از پیوتل١ تو عمارت‌ها، تو صبح ِ درخت سبز قبرستون، مست ِ مست رو پشت ِبوم‌ها، نشئه‌گی و ماشین‌دزدی زیر نور چراغ‌های نئون چشمک‌ْزن تو شهرک‌های ویترینی، خورشید و ماه و درخت می‌لرزند تو هیاهوی غروب زمستون «بروکلین»، نعره‌های سطل زباله و شاهچراغ مهربان ذهن،

اونا که خودشونو زنجیر کردند به مترو تو مسیر ابدی «بتری» به «برانکس» با بنزدرین٢

 اما جیغ و داد چرخ‌ها و بچه‌ها اونا رو پایین انداخت با دهان لرزان  مغز ِ پوک و تهی شده از نبوغ  زیر نور ملال‌آور باغ وحش،

اونا که همه‌ی شب رو غرق شدند تو نور زیردریایی «بیک فورد» و عصرها غوطه‌ور شدند تو آبجوی گُه‌ْمزه‌ی«فوگازی» خراب شده، و گوش دادند به صور اسرافیل با گرامافون هیدروژنی،

اونا که هفتاد ساعت بی‌وقفه حرف زدند از پارک تا آلونک تا بار تا «بیلیویو» تا موزه تا پل «بروکلین»،

 یک گردان سرخورده‌ی وراجان افلاطونی پایین پریدند از پله‌های اضطراری از هره‌ی پنجره‌ها از «امپایر استیت» به سوی ماه،

ور زدن  جیغ زدن  عق زدن  پچ‌پچ کردن حقیقت و خاطرات و حکایات و چشم از کاسه پریدن و شوک  بیمارستان و زندان و جنگ،

نابغه‌هایی با چشم‌های تاب‌ناک  که قی کردند  جمیعا ً احضار شدند برای هفت شبانه‌روز، و گوشت کنیسه‌ها رو استفراغ کردند رو سنگ‌فرش خیابون،

اونا که گم شدند تو ناکجای ذن نیوجرسی و یه عالمه کارت‌پستال ِ رنگ و رورفته‌ی«آتلانتیک سیتی هال» رو جا گذاشتند، در گیر ریاضت شرقی   استخوان پوکی طنجه‌ای  و میگرن چینی و در حال ترک مواد تو اتاق مبله‌ی ملال‌انگیز نیوآرک،

اونا که نصفِ شب سرگردون بودند تو ایستگاه قطار و به این فکر بودند که کجا برن، رفتند، و هیچ قلب شکسته‌ای به جا نموند،

اونا که  سیگار کشیدند تو واگن‌ها   واگن‌ها  واگن‌ها  و قشقرقی به‌پا کردند توی برف به سمت مزارع دور افتاده

تو شب پدربزرگ،

اونا که فلوطین  پو  یوحنای صلیبی   تله‌پاتی  و  باپ کابالا  خوندند

چرا که جهان  زیر پاهاشون خود به خود می‌لرزید تو «کانزاس»،

اونا که یکه و تنها تو خیابونای «آیداهو»  دنبال فرشتگان رؤیایی سرخ‌پوست  بودند

اونا که خودشون فرشتگان رؤیایی سرخ‌پوست بودند،

اونا که فکر می‌کردند تنها مجنون جهان‌اند وقتی که «بالتیمور» تو خلسه‌ی ملکوتی چشمک می‌زد،

اونا که پریدند تو لیموزین‌ها با راننده‌های چینی «اوکلاهما» به شوق نور خیابون بارونی نیمه‌شب زمستون،

اونا که گرسنه و تنها ولو شدند تو «هوستون» دنبال جاز یا س.ک.س یا سوپ، و راه افتادند دنبال اسپانیایی زبل تا گپ بزنند در باره‌ی آمریکا و جاودانگی، یه کار الکی، و آخرش با کشتی رفتند به آفریقا،

اونا که گم شدند تو کوه‌های آتش‌فشانی مکزیک بی‌هیچ ردی از خودشون به‌جز سایه‌ی لباس کارشون  و گدازه و خاکستر شعر پخش و پلا تو آتش‌دان ِ «شیکاگو»،

اونا که با چشم‌های درشت و مهربون  با پوست تیره‌ی س.ک.سی دوباره تو «وست کُست» پیداشون شد در حال پخش بیانیه‌های بی‌معنی  و اف‌.بی‌.آی شورت و ک.ُس و کون‌شونو وارسی کرده بود،

اونا که با سیگار بازوشونو سوزوندند در اعتراض به تنباکوی مخدر بر علیه سرمایه‌داری،

اونا که  تو میدان «یونیون» جزوه‌های سوپرکمونیستی پخش کردند و گریه  کردند و لخت  شدند  وقتی آژیرهای «لوس آلاموس» براشون شیون می‌کرد، «وال استریت»، و هم‌چنین  کشتی «استیتن آیلند»،

اونا که گریان عریان  لرزان فروریختند تو ورزش‌گاه سفید  پیش‌تر از دستگاه‌ها و اسکلت‌های فلزی،

اونا که گردن کمیسرها رو گاز گرفتند و یا از شادی جیغ کشیدند چون که جرمی نداشتند بجز کارهای مَن‌ْدرآوردی و لواط و مستی،

اونا که رو دو زانو نشستند و زوزه کشیدند تو زیرگذرها و  بیرون کشیدنشون

آلات تناسلی و دست نوشته‌هاشون در اهتزاز، 

اونا که گذاشتند موتورسوارای قدیس کونشون بذارن، و با لذت جیغ کشیدند،

اونا که بر باد دادند و بر باد رفتند به‌دست فرشتگان انسانی، ملاحان، نوازش‌های آتلانتیک و عشق کارائیبی،

اونا که صبح و شب توی باغ‌های گل رز  رو چمن پارک‌های عمومی و سنگ قبرها  گ.ائ.ی.دند و اسپرمشون رو شُر و شُر ریختند رو هر کسی که می‌اومد هر کسی که باشه،   

اونا که یک‌ریز سکسکه کردند سعی کردند که بخندند اما به هق‌هق افتادند کنار دیوار تو حمام ترکی  وقتی فرشته‌ی لخت و بور اومد که با شمشیر به دونیم‌شون کنه،

اونا که دوست پسرخوشگل هاشونو به سه سلیطه‌ی پیر سرنوشت باختند  سلیطه‌ی یک چشم دلار غیرهم‌جنس‌خواه  سلیطه‌ی یک چشم که چشمک می‌زنه خارج از رحم  و سلیطه‌ی یک چشم که کاری نمی‌کنه فقط کون‌شو می‌زنه زمین و گلابتون هنرمندانه پارچه استاد رو می‌بُره،

اونا که ج.م.اع کردند سرخوشانه و ارضاء‌ْناپذیر با یه بطری آبجو  یه معشوقه  یه پاکت سیگار   یه شمع  و افتادند رو تخت، و بعد رو کف زمین و آخر سر بی‌هوش افتادند کنار دیوار با تصوری از به‌ترین کُ.س  خلاص شده از دست آخرین انزال آگاهی،

اونا که حال کردند با دل بردن از یه میلیون دختر مضطرب تو غروب، و صبح با چشم‌های سرخ بی‌خواب

اما آماده شدند تا حال کنند با دل‌ربایی در طلوع، لمبرهای برآمده تو خونه‌های ولنگ‌ و واز   و لخت  کنار دریاچه،

اونا که رفتند کلرادو واسه ج.ن.د.ه بازی تو یه عالمه ماشین اسقاطی شب، نیل کسدی،  قهرمان مرموز این شعرها، خروس جنگی و آدونیس ِ دنور – دل‌خوش با خاطرات هم‌خوابگی‌های فراوون با دخترها تو پارکینگ‌های خالی و حیاط  خلوت کافه‌های کوچیک، تو ردیف صندلی‌های زهوار دررفته‌ی سینماها، رو قله‌ها  تو دره‌ها  یا با کلفت‌های زشت کنار جاده‌های آشنا  و پرت  بالا زدن  زیردامنی‌ها و به‌خصوص تو پمپ بنزین‌های غیر مجاز اصالت نفس مستراح‌ها و هم‌چنین کوچه های شهر،

اونا که کم‌کم محو فیلم‌های مستهجن شدند، رفتند تو رؤیا، تو منهتن بیدار شدند، و خودشونو از تو خماری زیرزمینی‌ها درآوردند با شراب مردافکن توکای و داد و بیدادهای خیابون سوم  رؤیاهای آهنین و تلوتلوکنان رفتند به سمت دفاتر بیکاری،  

اونا که تمام شب رو با کفش‌های پر از خون  تو  برف‌های  بارانداز قدم زدند

در انتظار یه دری تو«ایست ریور» که به یه اتاق پر از دود و دم و افیون باز بشه،

اونا که تو آپارتمان صخره‌های هودسن درام‌های مهیج با شکوه آفریدند  زیر نور آبی ماه دوران جنگ

سرهاشون به تاج افتخار آراسته شد تو فراموشی،  

اونا که خوراک بره‌ای از خیال خوردند یا خرچنگ ِ بستر ِ گل‌آلود رودخانه بووری رو هضم کردند،

اونا که به عاشقانه‌های خیابونا  اشک ریختند با گاری‌های پر از پیاز و موسیقی مزخرف،

اونا که نشستند تو کارتن‌ها   تو تاریکی زیر پل نفس کشیدند، و بلند شدند تا کلاوسن‌های توی خرت‌وپرت هاشونو بسازند،

اونا که تو طبقه‌ی ششم هارلم خون بالا آوردن با تاجی از آتیش زیر آسمون مسلول  دور تا دورشون جعبه‌های نارنجی الاهیات،

اونا که تمام شب رو خط خطی کردند غلتان و چرخان بر فراز افسون‌های  اعلی که تو صبح زرد هیچی نبود جز قطعات پرت‌وپلا،

اونا که  گوشت حیوونای  گندیده رو پختند  شش  دل  پاچه  دم سوپ و نون مکزیکی  تو رؤیای  پادشاهی سبزیجات ناب،

اونا که خودشونو پرت کردند زیر کامیون‌های حمل گوشت به دنبال یه دونه تخم مرغ،

اونا که ساعت‌های ِ مُچی‌شونو پرت کردند رو پشت بوم تا رأی بدهند به جاودانگی فارغ از زمان،

و ساعت‌های شماطه‌دار هر روز به سرشون بسته شد تا یک دهه بعد،

اونا که سه بار پشت سرهم رگ‌هاشونو زدند  و ناموفق، ول کردند و وقتی که دیدند  دارن پیر میشن مجبور شدند عتیقه‌فروشی  باز کنند و گریه کردند،

اونا که زنده‌زنده سوختند تو لباس  فلانل معصوم‌شون تو خیابون «مدیسون» میون انفجار آیه‌های سربی و قیل‌وقال مستانه‌ی هنگ آهنین مد و جیغ‌های نیتروگلیسرینی موبلوندهای تبلیغاتی و گاز خردل سردبیران باهوش شرور، یا رفتند زیر تاکسی‌های مست میدان «ابسولوت ریالیتی»،  

اونا که از پل «بروکلین» پریدند  واقعا ً پریدند و ناشناس و فراموش شده رفتند به سمت بهت شبح‌وار محله‌ی چینی‌ها  کوچه‌پس‌کوچه‌ها و ماشین‌های آتش نشانی، دریغ از یه آبجوی مجانی،

 

اونا که فریاد زدند تو پنجره‌های ناامیدی، بیرون افتادند از پنجره‌ی زیرگذر،

 پریدند تو «پاسایک» کثیف، پریدند  رو کاکاسیاها، همه‌ی طول خیا بونو گریه کردند،

با پای برهنه رو گیلاس‌های شکسته‌ی شراب رقصیدند صفحه‌های گرامافون نوستالژیک اروپای ١٩٣٠ و جاز آلمانی رو شکستند  ته ویسکی‌ها رو درآوردند و ناله‌کنان تو توالت‌های خونی عق زدند، و تو گوش‌هاشون ناله‌ها و صفیر گوش‌خراش ماشین‌های بخار،

اونا که مثل برق از بزرگ‌راه‌های پشت سر گذشتند  سفر کردند به سمت شکارگاه جلجتا  ساعت تنهایی زندان

یا تجسد جاز بیرمنگهام،

اونا که تو مسابقه‌ی صحرایی هفتاد و دو ساعت روندند تا کشف کنند اگه من خیال داشتم   یا تو خیال داشتی یا اون خیال داشت که جاودانگی رو کشف کنه،

اونا که سفرکردند به دنور، اونا که تو دنور مردند، اونا که برگشتند به دنور

و بیخود منتظر موندند، اونا که  دنور رو پائیدند و ماتم گرفتند و تنها شدند تو دنور

و ناگهان رفتند به دور دست تا زمان رو پیدا کنند، و حالا دنور برای قهرمان‌هاش غمگینه،

اونا که تو کلیساهای نومیدی زانو زدند و برای رستگاری  شادی و دل‌های  هم دعا کردند،

تا وقتی که روح برای دومین بار موهاشونو آرایش کرد،

اونا که فرو ریختند تو افکارشون تو زندان و با سرهای طلایی و

افسون واقعیت تو قلب‌هاشون منتظر جرم‌های غیرممکن موندند

اونا که واسه «آلکاتراز»  بلوز دل‌انگیز خوندند،

اونا که برگشتند به مکزیک تا سیر و سلوک دیگه‌ای پیش بگیرند، یا کوه‌های راکی تا بودا رو عرضه کنند

یا طنجه رو به کودکان یا اطلس جنوبی رو به لوکوموتیو سیاه یا هاروارد رو به نارسیسوس به وودلاون٣

به گل‌های داوودی یا به گور،

اونا که تقاضای دادگاه سلامت عقل کردند رادیوی هیپنوتیزم رو متهم کردند و رها شدند با جنون شون

و دست‌هاشون  و  یک هیئت ژوری پا در هوا،

اونا که به سمت سخن‌ران‌های  «سی سی ان وای» درباره‌ی دادائیسم سالادِ سیب‌زمینی پرت کردند و بلافاصله رو پله‌های گرانیتی دیوونه‌ْخانه حاضر شدند با کله‌های تراشیده و حرف‌های مسخره در باره‌ی خودکشی،

و متقاضی  عمل مغز (لُب برداری) فوری شدند،

اونا که در عوض گرفتار خلاء مسلم انسولین  متازول  الکتریسیته  آب‌ْدرمانی  روان‌ْدرمانی  پینگ‌پنگ  و

یاد زدودگی  شدند،

اونا که در اعتراضی جدی فقط به‌طور نمادین یه میز پینگ‌پنگ رو واژگون کردند، موقتا ً به کاتاتونیا (خشک‌ماندگی ذهنی) دچار می‌شن، سال‌ها بعد برمی‌گردند با کله‌های واقعا ً طاس مگه این‌که با کلاه‌گیس‌های خونین، و اشک‌ها و انگشت‌ها، به‌سوی دیوونه‌ی مسلم محکوم تو بخش‌های روانی شهرهای دیوونه‌ی شرق،

تالارهای متعفن «پیلگریم استیت»  «راکلند» و «گریستون» ، جروبحث با پژواک‌های روح،

غلتان و چرخان رو  نیمکت تنهایی نیمه‌شب مقبره‌ی خرسنگی  قلمروهای عشق، رؤیای زندگی یه کابوس، بدن‌هایی که سنگ می‌شن به سنگینی ماه،

نهایتا ً با مادر ...، و آخرین کتاب تخیلی پرت شد  بیرون  پنجره‌ی اجاره‌ای، و آخرین در  ساعت چهار صبح بسته شد و آخرین تلفن کوبیده شد به دیوار به‌جای جواب و آخرین اتاق مبله  خالی شد از آخرین   اثاثیه‌ی ذهن، یه گلبرگ رُز پیچید رو سیم رخت آویز کمد، و حتی اون خیال، هیچی نبود بجز یه ذره‌ی امیدبخش ِ توهم، 

آه، کارل، وقتی تو در امان نیستی من هم در امان نیستم، و حالا تو واقعا ً توی سوپ کامل حیوانی زمان هستی – و اونا که تو خیابون‌های یخ‌زده دویدند تو فکر برق ناگهانی کیمیای استفاده از کاتالوگ سه نقطه

یه اندازه‌ی متغیر و صفحه‌ی لرزان،

اونا که خیالبافی کردند و شکاف‌های مجسم ساختند در زمان و مکان با تصاویر کنار ِ هم چیده، و به دام انداختند ملکِ مقربِ روح رو میون دو تصویر عینی و افعال بسیط رو به‌هم مرتبط کردند و اسم و هجوم خودآگاه رو کنار هم نشوندند و با احساس  «پدر قادر متعال خدای جاویدان»٤  در آسمانی پریدند،

تا نحو و وزن نثر انسان فقیر رو دوباره بسازند و لال و هوش‌مند بایستند  مقابل تو و از شرم بلرزند، و هنوز قبول نکردند اعتراف روح را به وفق با ریتم اندیشه تو کلهْ  کدویی‌هاشون،

گدای دیوونه و فرشته در زمان می‌شکنند، ناشناخته، هنوز هرچیزی رو که ممکنه واسه گفتن باقی بمونه تو زمان پس از مرگ، می‌نویسند

و برخاستند تو یه شکل و شمایل دیگه‌ای تو لباس‌های ترس‌ناک جاز تو سایه‌ی شیپور طلایی گروه

 و مصیبت ذهن عریان آمریکا رو برای عشق در ایلی ایلی لما لما سبقتنی٥ دمیدند

گریه‌ی ساکسیفون  که شهرها رو تو آخرین رادیو  لرزاند

با قلب محض شعر زندگی بدن‌هاشون رو سلاخی کردند

آماده واسه خوردن  برای یک هزار سال.

  قسمت دوم

 کدام ابوالهولی از سیمان و آلومینیوم جمجمه‌هاشونو شکست و مغز و رؤیاهاشونو بلعید؟

مولوخ٦! انزوا!  کثافت!  قباحت!  آشغال‌دونی‌ها و دلارهای دست‌نیافتنی!

 جیغ بچه‌ها زیر راه پله‌ها!  هق‌هق جوونا  تو ارتش!  گریه‌ی پیرمردها تو پارک!

مولوخ!  مولوخ!  بختک مولوخ!  مولوخ بی‌عاطفه!  مولوخ روانی! 

مولوخ قاضی سخت‌گیر بشر!  مولوخ محبس بی حد و حصر!  مولوخ علامت مرگ! بی‌رحم، محبس و کنگره‌ی غصه‌ها ! مولوخ او که ساختمان‌هاش کیفر است! مولوخ سنگ عظیم جنگ! مولوخ دولت های منگ! مولوخ  که مغزش ماشین محض است! مولوخ  که تو رگ‌هاش گردش پول است! مولوخ که ده انگشت‌اش ده ارتش است! مولوخ  که پستان‌هاش دینام آدمخواری‌ست! مولوخ  که گوش‌اش مقبره‌ی سیگاری‌هاست!

مولوخ که چشم‌هاش هزار پنجره‌ی کور است! مولوخ که آسمان‌خراش‌هاش ایستاده‌اند تو خیابان‌های دراز مثل یهوه‌های لایزال!  مولوخ که کارخانه‌هاش خواب می‌بینند  و قارقار می‌کنند تو سیاهی!

مولوخ که دودکش‌ها و آنتن‌هاش شهر رو تاج‌گذاری می‌کنند! مولوخ که عشقش نفت و سنگ های قیمتی بی پایان است! مولوخ که روح‌اش برق است و بانک!  مولوخ که فقرش روح نبوغ است!  

مولوخ که تقدیرش ابری از هیدروژن خنثی‌ست! مولوخ که نام‌اش عقل کل است!  مولوخ که در او تنها نشسته‌ام! مولوخ که در او خواب فرشتگان را می‌بینم! دیوانه در مولوخ! ک.ی.رخواره در مولوخ!

بی‌عاطفه و نامرد در مولوخ! مولوخ که روح مرا زود تسخیر کرد! مولوخ که در او آگاه‌ام بدون جسم! مولوخ که منو ترسونده   نشئه‌گی‌ام رو پرونده! مولوخ که با او بی‌قیدم! بیدار می‌شوم در مولوخ!

نور در آن‌سوی آسمان موج می‌زند! مولوخ!  مولوخ! آپارتمان‌های روبات!  حومه‌های نامرئی!

 گنجینه‌های استخوانی!  سرمایه‌های کور! صنایع شیطانی! ملت‌های خیالی!

دیوانه‌خانه‌های شکست ناپذیر!  ک.ی.رهای گرانیتی! بمب‌های مهیب! کمرشان شکست تا مولوخ را ببرند در بهشت! سنگ‌فرش‌ها، درختها، رادیوها، خروارها!  شهر را ببرند در بهشتی که دور و بر ماست!

پندارها!  نشانه‌ها! توهمات! معجزه‌ها!  خلسه‌ها! در رود آمریکن غرق شده‌اند! رؤیاها، پرستش‌ها، چراغانی‌ها، آیین‌ها،  تمامی  مزخرفات پرسوز و گداز! پیش‌روی‌ها! بر روی رود! لودگی‌ها و تصلیب‌ها! سیل همه‌شان را برد!

نشئگی‌ها! تجلی‌ها! یأس‌ها!  ده سال جیغ‌های حیوانی و خودکشی‌ها! اذهان! عشق‌های نو!

 نسل دیوانه! زیر صخره‌های زمان!  خنده‌های واقعی مقدس در رود! آن‌ها همه را دیدند! چشمان وحشی!

فریادهای مقدس! آن‌ها بدرود گفتند! آن‌ها پریدند روی سقف! به‌سوی تنهایی! معراج! گل‌ها را بردند در اعماق رودخانه! به‌سوی خیابان!

    قسمت سوم

 کارل سالامان!  با توام تو راکلند اون‌جا که از من دیوانه‌تری

با توام تو راکلند  اون‌جا که حالت خیلی خرابه

با توام تو راکلند اون‌جا که ادای سایه‌ی مادرم رو در میاری

با توام تو راکلند اون‌جا که دوازده تا منشی‌ات رو کشته‌ای

با توام تو راکلند اون‌جا که به این شوخی نامرئی می‌خندی

با توام تو راکلند اون‌جا که ما نویسندگان بزرگی هستیم

 پشت همون ماشین‌تحریر آشغال

با توام تو راکلند اون‌جا که وضعیت‌ات خیلی وخیمه

و از رادیو گزارش می‌شه

با توام تو راکلند اون‌جا که  توان ذهنی جمجمه

بیش از این کرم‌های احساس رو تحمل نمی‌کنه

با توام تو راکلند اون‌جا که چای پستان پیردختران یوتیکا رو می‌نوشی

با توام تو راکلند اون‌جا که با اندام پرستارات ورمی‌ری

این زنان سنگ‌دل برانکس

با توام تو راکلند اون‌جا که تو یهْ لباس ِ بلند جیغ می‌کشی

چون که بازی پینگ‌پنگ واقعی  دوزخ رو می‌بازی

با توام تو راکلند اون‌جا که می‌کوبی رو پیانوی کاتاتونیک

روح معصوم و جاوید است و هرگز گناه‌کار در تیمارستان مجهز نمی‌میرد

با توام تو راکلند اون‌جا که حتی بیش از پنجاه شوک هم روح تو رو

هرگز بازنمی‌گردونه به تن از زیارت‌اش از صلیب در خلاء

با توام تو راکلند اون‌جا که پزشک‌ها تو  متهم می‌کنی به جنون

و انقلاب سوسیالیستی یهودی رو بر علیه فاشیست ملی جلجتا علم می‌کنی

با توام تو راکلند اون‌جا که بهشت‌های لانگ آیلند رو تکه‌تکه می‌کنی

و دوباره مسیح رو زنده می کنی از تو آرام‌گاه اَبَر انسان

با توام تو راکلند اون‌جا که بیست و پنج هزار رفیق دیوونه با هم

آخرین بندهای انترناسیونال رو می‌خوونن

با توام تو راکلند اون‌جا که  زیر ملافه‌هامون ایالات‌متحده رو به آغوش می‌کشیم

ایالات‌متحده‌ای که تمام شب رو سرفه می‌کنه و نمی‌ذاره که بخوابیم   

با توام تو راکلند اون‌جا که بیدار می‌شیم از کُما با شوک

با هواپیماهای روح مون غرش می‌کنیم رو  سقف

اونا اومدن تا بمب‌های ملکوتی رو بندازن

بیمارستان خودش رو تزئین می‌کنه دیوارهای خیالی فرو می‌ریزند

آی انبوه نحیف بیرون بیایید آی شوک پولک‌ْدوزی شده‌ی پرستاره‌ی رحمت

جنگ ابدی این‌جاست آی پیروزی لباس زیرت را فراموش کن ما آزادیم

 

با توام تو راکلند اون‌جا که  تو رؤیاهام خیس در اشک قدم می‌زنی

از یک سفر دریایی به‌سوی بزرگ‌راهِ آمریکا به سمتِ در ِ کلبه‌ی من در شب وسترن.

  ١٩٥٦

  پی‌نوشت‌ها:


٭ برای خواندن متن اصلی شعر به این پیوند اینترنتی مراجعه کنید:

https://notes.utk.edu/bio/greenberg.nsf/0/6f7dd8b9270db5c585256d0d001e0a93?OpenDocument

١  . peyote، (ماده مخدره) مسکالین، پیوت، پیوتل

٢  . یک نوع ترکیب شیمیایی

٣  . گورستانی در برانکس

٤  . Pater Omnipotens Aeterne Deus ، برگرفته از نامه‌ب مشهور سزان

٥  . eli eli lamma lamma sabacthani، گفته‌ی معروف مسیح در ساعت نهم بر صلیب، "پدر پدر چرا ترک‌ام کردی"

٦ . moloch ، خدای کنعانیان، عموریان و عبریان به شکل آدمی با سر ِگاو که با قربانی کردن کودکان پرستش می‌شد و بنی‌اسرائیل بارها به‌سوی او بازگشتند و بارها نفرین شدند.